• یکشنبه ۲۸ خرداد ماه، ۱۳۹۶ - ۱۳:۵۴
  • دسته بندی : اجتماعی
  • کد خبر : 963-26214-5
  • خبرنگار : 28008
  • منبع خبر : ----

اعتراف قلقلکی در دل شب


شب بود وقتی چرخیدم پشت دیوار سنگر عراقی‌ها، با یک هیکل غول‌آسا برخورد کردم و در یک آن، سلاح من میان بازو و پهلویش گیر کرد، انگشتان دست دیگرش را در دهان من انداخت و با قدرت سرم را به عقب فشار داد.

 

به گزارش ایسنا، منطقه زنجان، خاطره‌ای از شهید روح‌الله شکوری فرمانده گردان علی بن ابی‌طالب (ع) استان زنجانکه این خاطره را در ساعت 16 دقیقه بامداد سال 64 در آسایشگاه مربیان آموزش نظامی نگاشته است.

 

چند نفر از مربیان، کلاس بعد از ظهر را تمام کرده‌اند و با چند نفر دیگر که تازه از خواب بیدار شده‌اند، منتظر دم کشیدن چایی‌اند.

 

روح‌الله (شهید روح‌الله شکوری): داوود یه چیز بپرسم راستش را میگی؟

 

حالا چی باشه.

 

تو که این همه مأخوذ به حیا هستی چه طور حرف دلت را در خصوص خواستگاری و ازدواج با خانواده در میان گذاشتی؟ پس چرا سرخ میشی؟ گناه که نیست.

 

پس از اصرار دیگر مربیان:

 

داوود در حالی که سر به زیر دارد: آن روز پس از ناهار، پدرم اسم شخص مورد نظرم را برای ازدواج پرسید ولی چیزی دست گیرش نشد اما ـ چشم‌تان روز بد نبیند ـ زیر شکنجه قلقلک پدر، مجبور شدم اسمش را بگویم.

 

پس از اینکه مربیان، هر یک جمله برای مبارک باد، می‌گویند، کمال (یکی دیگر از مربیان) می‌پرسد:

 

تو را به خدا به سئوال منم جواب می‌دی؟

 

آب که از سرمون گذشت بپرس ببینم.

 

با این جثه کوچکت اون عراقی تنومند را در عملیات محرم چه طور کشتی؟

 

بابا شایعه است.

 

مربیان دیگر: داوود بگو دیگه!

 

شب بود وقتی چرخیدم پشت دیوار سنگر عراقی‌ها، با یه هیکل غول‌آسا برخورد کردم و در یک آن، سلاح من میان بازو و پهلویش گیر کرد، انگشتان دست دیگرش را در دهان من انداخت و با قدرت سرم را به عقب فشار داد. در لحظه آخر با تمام توان انگشتانش را گاز گرفتم و یِهو متوجه شدم نوک تفنگم به شکمش چسبیده و پس از آن تعدادی گلوله رسام را دیدم که از کمر او خارج می‌شد.


انتهای پیام

ارسال خبر به دوستان

* گیرنده(ها):

آدرس ایمیل ها را با علامت کاما از هم جدا نمایید. (حداکثر 3 آدرس پست الکترونیکی گیرنده را وارد نمایید)
متن ارسال:

ارسال نظر

نام و نام خانوادگی:
آدرس سایت شما:
* آدرس پست الکترونیکی:
* متن:
* کد مقابل را وارد نمایید: