• شنبه ۱۷ تیر ماه، ۱۳۹۶ - ۱۳:۲۲
  • دسته بندی : فرهنگی و هنری
  • کد خبر : 964-3087-5
  • خبرنگار : 28008
  • منبع خبر : ----

شهدا؛ انسان‌هایی که به اسطوره ملی تبدیل شدند


در آن سال‌های سخت و طاقت‌فرسا در هرجای کردستان مظلوم، نام محمدرضا فتحی که بود، ضدانقلاب به سوراخ می‌خزید و جرأت اذیت و آزار مردم را نداشت، سرانجام این اسطوره ملی پس از مبارزات بی‌امان با دشمنان ایران و اسلام در کردستان به شهادت رسید.

 

به گزارش ایسنا، منطقه زنجان، محمدرضا فتحی خردادماه سال ۱۳۳۷ در روستای قلابر سفلی در زنجان و در خانواده‌ای مستضعف و مذهبی دیده به جهان گشود و دوره ابتدایی را در همان روستا به اتمام رساند.

 

ساده زندگی می‌کرد و ساده لباس می‌پوشید، غذای ساده می‌خورد و در کل از تشریفات بدش می‌آمد، همیشه به نماز و روزه اهمیت می‌داد، در مکتب‌خانه قرآن را ختم کرد، به قرآن علاقه زیادی داشت و با لحن خوش قرآن می‌خواند.

 

در اول دی‌ماه سال ۵۸ وارد بسیج شد، در اوایل سال ۵۹ که کردستان دستخوش ناآرامی و اختشاش ضدانقلاب و دشمنان شده بود، به آنجا رفت تا در کنار رزمندگان ارتش و پاسدار به دفاع از کشور بپردازد.

 

پس از ورود به کردستان به جبهه سقز رفت. او در آنجا در کنار فرماندهان کردستان مانند شهید بروجردی و شهید صیادشیرازی به مبارزه بی‌امان با مزدوران و وطن‌فروشانی همت گماشت که قصد براندازی نظام نوپای اسلامی را داشتند.

 

محمدرضا پس از مدتی به زنجان برگشت و دوباره به جبهه‌های غرب مراجعت کرد. او در ۱۱ مهرماه سال ۶۰ که عملیات پاکسازی شهر بوکان از وجود خائنین و ضدانقلابیون شروع شده بود، فرماندهی بخشی از این عملیات را بر عهده داشت که با درایت و تصمیم‌گیری مقتدرانه به خوبی از عهده آن برآمد.

 

وصیت‌نامه شهید

 

از پدرم می‌خواهم وقتی که من شهید شدم جسد مرا در قلابر سفلی دفن کنند، که شاید اهل روستای ما به خودشان بیایند و با هم دیگر دعوا نکنند و نماز جماعت را در روستا برگزار کنند، آن کسانی که نماز نمی‌خوانند روحانیون به آن‌ها نصیحت کنند که نماز بخوانند.

 

دیگر وصیت می‌کنم که فرزندم را به مکتب‌خانه بگذارید تا در آینده به اسلام و کشور خود خدمت کند، از پدرم می‌خواهم وقتی که من شهید شدم، گریه نکند، چرا که وقتی امام حسین (ع) در کربلا تنها مانده بود و بدن قطعه قطعه شده علی‌اکبر (ع) را دید ناراحت نشد. برای اینکه قربانی داده بود و حالا ما که خاک پای علی‌اکبر (ع) نمی‌شویم.

 

وقتی که من شهید شدم چشم‌های مرا باز بگذارید تا منافقین بدانند که من کورکورانه این راه را نرفتم، بلکه با چشمان باز به صدای خمینی لبیک گفتم و دهانم را باز بگذارید که این شرق و غرب بدانند که من می‌خواهم در قبر هم یا مرگ یا خمینی بگویم و مشت‌هایم را گره کرده بگذارید که با همین مشت‌های خودمان سلطنت ۲۵۰۰ ساله را سرنگون کردیم.

 

به هم‌سنگران خود اعلام می‌کنم که من مدتی است که در کردستان با مزدوران شرق و غرب می‌جنگم و سلاح هر برادری که به زمین می‌افتاد، برادری دیگر بر می‌داشت و به مبارزه ادامه می‌داد، لذا از همسنگران خود می‌خواهم وقتی که من شهید شدم سلاح مرا برداشته و با مزدوران بجنگند.


انتهای پیام

ارسال خبر به دوستان

* گیرنده(ها):

آدرس ایمیل ها را با علامت کاما از هم جدا نمایید. (حداکثر 3 آدرس پست الکترونیکی گیرنده را وارد نمایید)
متن ارسال:

ارسال نظر

نام و نام خانوادگی:
آدرس سایت شما:
* آدرس پست الکترونیکی:
* متن:
* کد مقابل را وارد نمایید: