• دوشنبه ۲۴ مهر ماه، ۱۳۹۶ - ۱۵:۴۳
  • دسته بندی : سیاسی
  • کد خبر : 967-4185-5
  • خبرنگار : 28008
  • منبع خبر : ----

خلبانی که شهادت را به چشم دید


چند روزی از آغاز عملیات مسلم بن عقیل گذشته بود، من در محل استقرار گروه آتش هوانیروز و در چادر مخصوص نمازخانه در حال قرائت قرآن بودم که شهید شمشادیان وارد چادر شد.

 

به گزارش ایسنا، منطقه زنجان، پانزدهم مهرماه سال ۱۳۶۱ ساعت 2 بعد از ظهر بود، چند روزی از آغاز عملیات مسلم بن عقیل گذشته بود. من در محل استقرار گروه آتش هوانیروز و در چادر مخصوص نمازخانه در حال قرائت قرآن بودم. آیه‌های آخر سوره آل‌عمران را تلاوت می‌کردم که درب برزنتی چادر باز شد. شهید خلبان یحیی شمشادیان سرش را داخل چادر کرد و گفت: «یدالله جان پاشو عملیات ابلاغ شده باید سریعا به کمک نیروهای رزمنده زمینی برویم.»

 

گفتم: یحیی جان دو سه آیه مونده تا سوره رو تمام کنم.» گفت: یدالله در موقعیت کنونی حفظ مملکت و نظام از قرائت قرآن تو واجب‌تره! اگر مملکت و نظام باقی بمونه بعدا هم می‌تونی قرآن رو بخونی ولی اگر خدای ناکرده مملکت آسیب ببینه و نظام در خطر بیفته دشمن بسا اجازه نمی‌ده که قرآن دست بگیری تا اینکه بخونی!!!!؟؟؟ »

 

گفتم :«یحیی نزن چشم الان پا می‌شم.»

 

قرآن را بوسیدم و سر جایش گذاشتم و با شهید شمشادیان پیش چهار خلبان دیگر که رضا رضامند و داریوش فرهادی، خلبان‌‌های کبرا و محمود محمدی مهرآبادی و قربانعلی یوسفی خلبان‌های هلیکوپتر نجات بودند رفتیم.

 

شهید شمشادیان توضیح داد که یک گردان از تیپ هوابرد شیراز ارتش و یک گردان از تیپ ۳۱ عاشورای سپاه در منطقه‌ی سانواپا و تپه‌های ۴۰۲ در محاصره نیروهای بعثی عراق هستند.

 

دو فروند هلیکوپتر جنگنده کبرا که من با شهید شمشادیان با هلیکوپتر موشک‌انداز تاو و رضا رضامند و داریوش فرهادی با هلیکوپتر راکت‌انداز کبرا پرواز می‌کردیم و محمود محمدی مهرآبادی و قربانعلی یوسفی با هلیکوپتر ۲۰۶ به عنوان رسکیو پرواز کردیم.

 

وقتی به منطقه مورد نظر رسیدیم با افسر رابط از گردان هوابرد تماس گرفته و موقعیت خودی و دشمن را جویا شدیم. منطقه‌ای که دشمن در حال حمله بود منطقه‌ای بود که حالت زاویه‌ای داشت، بدین معنا که اضلاع زاویه را کوه‌ها تشکیل می‌دادند و دشمن از درون زاویه در حال پیشروی بود.

 

ازضلع سمت چپ شروع به شکار تانک‌های دشمن بعثی شدیم. از تانک‌های جلویی یکی را هدف قرار دادیم و تا حدودی حرکت تانک‌ها توقف و یا کند شد که در این حالت شکار آن‌ها راحت‌تربود.

 

در حال شکار تانک‌ها بودیم که ناگهان کوه سمت راست ما مورد هدف قرار گرفت و با انفجار آن سنگ‌ها خرد شده و با هلیکوپتر برخورد کرد و صداهای وحشتناکی از پروانه هلیکوپتر شنیده شد.

 

قدری عقب‌تر از منطقه درگیری پرواز کردیم و سیستم‌های مختلف اخطاردهنده را چک کردیم متوجه شدیم که به هلیکوپتر آسیب زیادی وارد نشده البته طبق قوانین هوایی می‌توانستیم پرواز را ادامه نداده و به محل استقرارمان برگردیم و پس از ترمیم آسیب دیدگی‌ها پرواز را ادامه داده و یا با هلیکوپتر دیگری پرواز کنیم ولی وجدان‌مان نپذیرفت که چند صد نفر از عزیزان رزمنده اعم از سپاه و یا ارتش شهید شوند.

 

پس به این خاطر سریع برگشتیم و مشغول شکار تانک‌ها و ادوات زرهی دشمن شدیم که ناگهان دنیا در نظرم تیره و تار شد، به هوش که آمدم خودم را در میان شعله‌های آتش دیدم که به آسمان زبانه می‌کشید، آن زمان مخزن سوخت حدود پانصد لیتر سوخت داشت که با برخورد موشک به مخزن، آتش گرفته بود.

 

لحظه‌ عجیبی بود. لحظه‌ای به هوش می‌آمدم و لحظه‌ای بی‌هوش می‌شدم. خواستم از جایم برخیزم که متوجه شدم از گردن به پایین فلج شده‌ام و قادر به حرکت نیستم. استغفار کردم و شهادتین را بر لبم جاری ساختم و به درگاه خدا نالیدم.

 

در آن زمان بیست وپنج ساله بودم ناگهان همه ثواب‌ها و یا گناه‌هایی که در طول این 10 سال انجام داده بودم در لحظه‌ای مقابل چشمانم ظاهر شدند. گفتم: خدایا تو ارحم الراحمین هستی پس با رحمتت از من در گذر و با عدالتت با من برخورد نکن، زیرا خودت در سوره زمر فرموده‌ای که:«ان الله یغفرالذنوب جمیعا!» در همین لحظات بود که آرامشی عجیب و نیز لذتی غریب را احساس کردم که در کل عمرم احساس نکرده بودم، دراین لحظه متوجه شدم که جسمم در حال سوختن است و من درحال تماشای آن هستم.

 

حس کردم زمان مرگم فرا رسیده، ناگهان فکری عجیب از ذهنم خطور کرد: «خدایا با مرگ من، چه کسی سرپرستی دو خواهر و مادرم را بر عهده خواهد گرفت؟ تکلیف همسرم که حامله است چه خواهد شد؟ با گذشتن این افکار از ذهنم دوباره سوزش‌ها و دردها آغاز شد.

 

در بیمارستان صحرایی لحظه‌ای به هوش آمدم کادر بیمارستان در حال پانسمان زخم‌هایم بودند. در نوبت بعد که به هوش آمدم در بیمارستان طالقانی کرمانشاه بودم و چشمانم بر اثر ورم‌هایی که بر اثر سوختگی ایجاد شده بود بسته شده بودند و فقط گوش‌هایم صدای اطرافیانم را می‌شنید.

 

صدای خلبان رشید محرمعلی مهدیخانی را می‌شنیدم که گریه می‌کرد و می‌گفت: «یدالله تو چرا این جوری مجروح شدی کاش من جای تو مجروح شده بودم و تو سالم می‌بودی!!!؟؟» آن شب تا صبح بسیجیانی که مسئول حفاظت بیمارستان بودند برای شفای من دوبار دعای توسل خواندند.

 

از اطرافیانم حال یحیی شمشادیان را پرسیدم گفتند: که او در اتاق کناری بستری شده است.

 

پنجشنبه و جمعه به دلیل نامساعد بودن شرایط جوی هواپیماهای پهن پیکر قادر به پرواز به کرمانشاه جهت تخلیه مجروحین نبودند که جمعه شب خبر جراحات ما به شهید صیاد شیرازی رسید که وی دستور داد شنبه صبح هواپیمای جت فالکنی به کرمانشاه پرواز کرد و من را به تهران انتقال دهد. در بیمارستان ۵۰۱ ارتش بستری بودم که خبر شهادت شهید شمشادیان را شنیدم.

 

سال‌ها بعد چگونگی نجاتم از هلیکوپتر را از زبان داریوش فرهادی جویا شدم. او گفت: «وقتی هلیکوپترتان با موشکی دوش پرتاب مورد هدف قرار گرفت و ازبالای کوه به ته دره سقوط کرد هلیکوپتر نجات نتوانست درون دره، بر زمین بنشیند و در حال هاور یوسفی پیاده شد و چون به تنهایی نتوانست تو را نجات دهد من هم از هلیکوپتر پیاده شدم.

 

کابین تو قدری کنده شده و در حال سوختن بود که به علت شعله‌های زیاد آتش اول خواستیم برگردیم که باد آتش‌ها را کنار زد و توانستیم تو را از آتش خارج کنیم و در این زمان یک بسیجی هم به کمک ما آمد یک نفر از ما داخل هلیکوپتر نجات رفتیم و از پایین دو نفری تو را بلند کرده و داخل هلیکوپتر گذاشتیم آن بسیجی بعد از گذاشتن تو داخل هلیکوپتر با اصابت ترکش سرش از تن جدا شد اما شهید یحیی شمشادیان در هلیکوپتر بسان شمع سوخت.»

 

خاطرات خلبان جانباز یدالله واعظی


انتهای پیام

ارسال خبر به دوستان

* گیرنده(ها):

آدرس ایمیل ها را با علامت کاما از هم جدا نمایید. (حداکثر 3 آدرس پست الکترونیکی گیرنده را وارد نمایید)
متن ارسال:

ارسال نظر

نام و نام خانوادگی:
آدرس سایت شما:
* آدرس پست الکترونیکی:
* متن:
* کد مقابل را وارد نمایید: