• یکشنبه ۲۱ آبان ماه، ۱۳۹۶ - ۱۱:۰۷
  • دسته بندی : اجتماعی
  • کد خبر : 968-3586-5
  • خبرنگار : 28008
  • منبع خبر : ----

آرزوهایی که با شهادت گره خوردند


جوانان آینده‌داری که در مقطعی از تاریخ برای دفاع از سرزمین خود به پا خواسته و عازم میدان نبرد شدند و بدون منت از جان‌شان گذشتند، آنان نیز برای خود آرزوهایی داشتند اما همه آن‌ها با شهادت گره خوردند.

 

به گزارش ایسنا، منطقه زنجان، شهدا هر یک فرزندان این مرز و بوم بودند و هر یک برای خود آینده‌ای مهم و روشن را ترسیم کرده بودند اما با شروع جنگ تحمیلی هیچ چیز جز دفاع از کشور برای‌شان مهم نبود در نتیجه بی‌منت سرباز راه دفاع از میهن شدند و نام‌شان جاودان در خاک ایران ماندگار شد.

 

شهید محمد مسعود پارسا به روایت مادر

 

نفس نفس می‌زد. در را که باز کردم به داخل خانه آمد. رنگ به چهره نداشت. با اشاره من برای مخفی شدن داخل زیرزمین رفت. گاردی‌ها دنبالش بودند. پشت در نشستم. مامورهای ساواک چهار پنج ساعتی داخل کوچه بودند. چند خانه را هم گشتند اما به خانه ما نیامدند. فقط داخل کوچه راه می‌رفتند و پشت بام‌ها را نگاه می‌کردند. از سوراخ در نگاه می‌کردم. محمد تمام مدت داخل زیرزمین بود. وقتی از رفتن گاردی‌ها مطمئن شدم به او گفتم، وی با کمال احترام تشکر کرد و رفت.

 

از جبهه که آمد خبر قبولی‌اش در رشته پزشکی دانشگاه تهران را که آرزوی خیلی‌ها بود به او دادیم. یکی از دوستانش گفت: محمد شما دیگر وظیفه‌ات را در جبهه انجام داده‌ای، حالا دیگر نوبت درس است.

 

اما محمدمسعود با قاطعیت به او گفت: تا وقتی جبهه و جنگ هست، ما هم هستیم. جنگ که تمام شد درس هم می‌خوانم. به قدری محکم و قاطع حرف زد که ما نتوانستیم چیزی بگوییم. از دانشگاه مرخصی گرفت و دوباره به جبهه بازگشت.

 

یک روز از او پرسیدم خوزستان خیلی گرم است. اذیت نمی‌شوی؟ نگاهم کرد و گفت: تا وقتی اونجا (جبهه) نباشید و همه چیز رو از نزدیک نبیند متوجه شرایط نمی‌شوید. گرمای آنجا دیوانه کننده است. آب در تانکرها می‌جوشد. اما همان گرمای دیوانه کننده هم در جبهه‌ها مقدس است و بدون این تفکر، انگیزه‌ای برای جنگ و شهادت نمی‌ماند. من از خنکی کوهستانی شهر خودم به گرمای سوزان آن جا که می‌روم و قلبم پر از شادی است؛ چرا که هدف من مقدس است.

 

عملیات نصر ۷، قیامتی برپا شده بود. شدت آتش دشمن مجال فکر کردن و تصمیم گرفتن را از آدم می‌گرفت. همه در تکاپو بودند. محمدمسعود بی‌سیم چی فرمانده بود. اما در آن شرایط که دشمن همین طور آتش بر سر بچه‌ها می‌ریخت، بی‌سیم به کار نمی‌آمد. او بی‌سیم را زمین گذاشت و اسلحه‌ شهیدی را برداشت و با شهید منصور سودی به قلب دشمن زد.

 

فقیر نابینایی بود که گاهی به در خانه‌مان مراجعه می‌کرد. یک بار بعد از شهادت محمدمسعود به در خانه ما آمد. دیگر گدایی نمی‌کرد. چشمانش هم خوب شده بود. او از پسرم حرف می‌زد و می‌گفت که محمدمسعود او را به دکتر برده و با هزینه‌ خودش چشمان او را عمل کرده ...

 

او حرف می‌زد و من مات و متحیر او را نگاه می‌کردم. پسرم حتی به من که مادرش بودم چیزی نگفته بود که مبادا ذره‌ای ریا در کارش باشد.

 

مسعود در 22 آذرماه 47 در شهر زنجان دیده به جهان گشود. مسعود فرزند اول خانواده بود. مسعود مقطع ابتدایی را در مدرسه پروین اعتصامی و راهنمایی را در مدرسه توفیق گذراند و مقطع متوسطه را در رشته علوم‌تجربی در دبیرستان امیرکبیر به اتمام رساند. وی از نظر درسی در سطح خوبی قرار داشت، طوری که در دوره راهنمایی به دلیل بالا بودن معدل‌اش موفق به گرفتن تقدیرنامه شد. بعد از اخذ دیپلم در رشته فیزیوتراپی دانشگاه تهران قبول شد.

 

محمد مسعود یک سال در جبهه نبرد حق علیه باطل حضور داشت. وی منطقه غرب و در عملیات کربلای ۵ حضور داشت و یک‌بار نیز شیمیایی شده بود که سرانجام در عملیات نصر ۷ در منطقه بوالفتح عراق در ۲۳ مردادماه سال ۶۶ به شهادت رسید.


انتهای پیام

ارسال خبر به دوستان

* گیرنده(ها):

آدرس ایمیل ها را با علامت کاما از هم جدا نمایید. (حداکثر 3 آدرس پست الکترونیکی گیرنده را وارد نمایید)
متن ارسال:

ارسال نظر

نام و نام خانوادگی:
آدرس سایت شما:
* آدرس پست الکترونیکی:
* متن:
* کد مقابل را وارد نمایید: