• سه شنبه ۲۳ آبان ماه، ۱۳۹۶ - ۱۰:۳۸
  • دسته بندی : اجتماعی
  • کد خبر : 968-26314-5
  • خبرنگار : 28008
  • منبع خبر : ----

از سفر برگشتگان، کو شهیدان ما


ما به احترام مردم پیاده شدیم، کسی از میان جمعیت این نوحه را خواند و دیگران با او هم‌آوازی کردند، با خود می‌گفتم ای کاش در میان جمعیت مادر رضا نباشد.

 

به گزارش ایسنا، منطقه زنجان، از جبهه بر می‌گشتیم بدون اینکه شهدا در جمع ما باشند، حال رفتن و برگشتن ما خیلی تفاوت داشت. هنگام رفتن، بچه‌ها حس شب عاشورا را داشتند. مانند بریر در شب عاشورا بودند که با عبدالرحمان شوخی می‌کرد و او را می‌خنداند، عبدالرحمن به او گفت: ای بریر این ساعت وقت خندیدن و بیهوده گویی نیست. بریر گفت: همه می‌دانند که در هنگام جوانی و نه درحال پیری سخنان باطل و بیهوده را دوست نداشتم و این شوخی من از جهت اظهار خرمی و بشارت است و آنچه که بسوی آن خواهیم رفت.

 

در گرمای تابستان با اتوبوس به شهر خود باز می‌گشتیم. بچه‌ها دیگر آن حال و هوای اعزام را نداشتند و هر چقدر به شهر نزدیک می‌شدیم غمی سنگین سینه‌ی ما را می‌فشرد که نکند مادران شهدا بیایند و سراغ فرزندشان را از ما بگیرند.

 

یکی از همرزمان که حق استادی بر گردن من و رضا داشت را دیدم. از خواب بیدار شده بود نورانی‌تر و دوست داشتنی‌تر. رضا را در خواب دیده بود، در همان خواب کوتاه داخل اتوبوس آن را با تمام وجود نقل می‌کرد انگار تازه از پیش رضا آمده بود و عطر و بوی او را بخود گرفته بود و خدایی‌تر شده بود.

 

رضا دارای چه عظمت و جلال و جمالی شده بود که هر کس، حتی در خواب، جلوه‌ای از رضا به او می‌رسد این چنین خدایی می‌شد. اتوبوس به شهر نزدیک می‌شد و این حضور رضا در جمع همرزمان خود در ورودی شهرمان به وقوع پیوست. گویی به استقبال ما آمده بود. چون پیکر او چند روز زودتر به شهر رسیده بود.

 

نمی‌دانم ما رفیق نیمه راه بودیم یا رضا. رفتن ما حال و هوای شب عاشورا را داشت پر از شوخی و خنده، و آمدن ما حال و هوای ورود کاروان کربلا بـه اربعین و یا شاید حال و هوای ورود کاروان کربلا به مدینه را داشت. به ورودی شهر رسیدیم. اصلا انتظارش را نداشتیم، مردم به استقبال ما آمده بودند. یاد روضه ورود کاروان به مدینه افتادم با خود گفتم کاش ام‌البنین نیاید و سراغ فرزندان خود را از کاروانیان نگیرد.

 

ما به احترام مردم پیاده شدیم. کسی از میان جمعیت این نوحه را خواند و دیگران با او هم‌آواز شدند که: از سفر برگشتگان، کو شهیدان ما ... فقط با خود می‌گفتم ای کاش در میان خیل جمعیت مادر رضا (حسینی) نباشد.

 

نوسینده و راوی: عبدالمجید اکبری


انتهای پیام

ارسال خبر به دوستان

* گیرنده(ها):

آدرس ایمیل ها را با علامت کاما از هم جدا نمایید. (حداکثر 3 آدرس پست الکترونیکی گیرنده را وارد نمایید)
متن ارسال:

ارسال نظر

نام و نام خانوادگی:
آدرس سایت شما:
* آدرس پست الکترونیکی:
* متن:
* کد مقابل را وارد نمایید: